تلفن تماس : 82233260

شترسواری دولاّ دولاّ نمی‌شه


11 اسفند 1396 192 بازدید

 روزی روزگاری در گوشه‌ای از این دنیا جنگل سبزی بود. البته توجه دارید که هنوز پای آدم‌ها برای جاده‌کشی و ویلاسازی و الکی مثلاً حفاظت از محیط زیست، به این جنگل باز نشده بود. برای همین همه حیوانات در کمال آرامش و آسایش، شکار می‌کردند و شکار می‌‌شدند و با خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. گرگ دنبال خر می‌کرد، شیر دنبال آهو، آهو دنبال یه لقمه علف تازه... خلاصه هیچ‌کس از هیچ‌کس شاکی و ناراضی نبود. تا اینکه یک روز شتری وارد جنگل شد. همان‌طور که لقمه خارش را توی دهان می‌جنباند، با خودش فکر کرد: «منو این همه خوشبختی، محاله!»

مطمئنم الان با خودتان می‌گویید: «شتر بیابانی را چه به جنگل سرسبز؟» خب باید توجه داشته باشید که بیچاره شتر هم همین را گفت: «محاله!» اما چه باید کرد که قاچاقچی جماعت جنگل و بیابان نمی‌شناسد و برای حمل «آن زهرماری» شترش را هر جایی می‌خواباند! راستی یادمان رفته بود بگوییم که شتر قصه ما، معتاد هم بود! خب قاچاقچی جماعت هیچ ‌وقت حوصله نداشت برای یک شتر ورزشکار و سالم از مزایا و خاصیت‌های مواد صحبت کند و آن شتر محترم پایش را بکند توی یک کفش که «خیر، به نظر من اعتیاد به مواد مخدر خیلی خانمان‌سوز و بدبخت کننده است و تازه این را هر شتری می‌داند.» برای همین قاچاقچی‌ها یک کاری می‌کردند تا شترها بفهمند که این موضوع را نه تنها هر شتری که حتی هر خری هم نمی‌داند! در نهایت در اداره معتادکنندگان قاچاقچی‌ها، کلی شتر و خر و قاطر بیچاره، از دام قاچاقچی‌ها مستقیم می‌افتادند در دام اعتیاد! البته اول کار هیچ‌ کدام از آنها نمی‌دانستند که اوضاع از چه قرار است. می‌نشستند دور هم صفا می‌کردند و می‌گفتند و می‌خندیدند. حتی یک‌بار خر اعتراف کرد که این آدم‌ها از او خیلی خرتر هستند که همین‌طوری مفت و مجانی اسباب عیش و عشرت آنها را برایشان فراهم کرده‌اند. همه‌شان هم در فرآیند عشق و حال، قبول نمی‌کردند که زبانم لال، معتادند. بلکه همه‌شان می‌گفتند که تفریحی می‌کشند، ولی متاسفانه بعد از مدتی کلاً می‌افتادند در کار تفریحات!

اما این همه قصه نبود. بعد از مدتی ناگهان جیره «دوای» رفقا قطع می‌شد. خر هر چه خربازی در می‌آورد، شتر هر چه کف بر لب می‌آورد و فحش‌های سانسوری از دهانش بیرون می‌داد، قاطر هر چه بالا و پایین می‌پرید و یادآوری می‌کرد که دایی‌اش اسب است و تا صبح فردا می‌آید و پدر همه‌شان را در می‌آورد، فایده‌ای نداشت که نداشت.

چند روزی ورزشکارهای دیروز و معتادان امروز جامعه حسابی عر و تیز می‌کردند و فحش می‌دادند، اما در نهایت می‌دیدند که نه، این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. حسابی که از نا می‌افتادند تازه در طویله باز می‌شد. آن‌وقت همه‌شان به صف می‌شدند. هر کدام‌شان یک‌بار مواد تحویل می‌گرفتند. مقصدشان به آنها گفته می‌شد و آخرش هم یادآوری می‌شد که در مقصد می‌توانند بنشینند و هر چقدر دل‌شان بخواهد «بشت بژنند!» بعد از خرفهم شدن کامل توسط همان‌هایی که خر فکر می‌کرد که این‌ها از خودش خرتر هستند، خر تازه به خریتش پی ‌می‌برد.

شاید از خودتان بپرسید که خب چرا از همان مواد بارشان استفاده نمی‌کردند؟ به چند دلیل آنها این کار را نکردند. اول اینکه این‌ها خر و قاطر و شتر بودند، پروفسور نبودند که عقل‌شان به اینجا برسد! دوم اینکه قاچاقچی‌ها بار را پشت آنها سفت می‌بستند. آن‌قدر سفت که عمراً دست آنها به مواد می‌رسید. و در نهایت دلیل اصلی این بود که آنها در آن بیابان و جنگل خدا اسباب و ابزار کار از کجا پیدا می‌کردند؟ وسط خیابان نبودند که به یکی بگویند: «داداش آتیش داری؟»

وای چقدر روده درازی کردیم، بهتر است برویم سر اصل مطلب. قصه آقای شتر معتاد و شیر سلطان جنگل!

داشتیم می‌گفتیم که شتر همین طور که داشت برای خودش در جنگل راه می‌رفت، رسید به آقا شیره. سلامی کرد و شیر که تازه ناهارش را خورده بود، توجهی به او نکرد. در واقع انگیزه‌ای برای جواب سلام نداشت. ولی وقتی چشمش به قیافه شتر افتاد، خنده‌اش گرفت. (لطفاً قیافه یک شتر معتاد که دارد خار نشخوار می‌کند را تصور کنید، ممنون!) شیر با خودش گفت: «ای ول! چه باحاله قیافه‌اش. سوژه خنده یک‌ماهمون جور شد! یک‌کمی ‌خودم سر به سرش می‌ذارم، اگه راه دست بود برم بقیه بر و بچز رو جمع کنم خنده‌ بازار راه بیندازیم.»

شتر گفت: «داداش! مژاحم نباشم؟»

شیر گفت: «چه مزاحمتی؟ بفرما بشین.» شتر هم که تا آن موقع لای دست آدم‌ها... ببخشید قاچاقچی‌ها بزرگ شده بود و حیوان درنده‌ای جز آنها نمی‌شناخت، نشست بغل شیر، زیر آفتاب. همان‌طوری که اصل جنس داشت توی جان شتر عمل می‌کرد، چانه‌اش هم گرم ‌شد. شروع کرد برای داداش گلش از ژمین و ژمان گفتن. از دوران جوانی‌اش. از بیابان‌پیمایی‌هایش و از اینکه اولش این‌طوری نبوده و رفیق بد و زغال خوب به این روز انداختش. شیر هم که بعد از ناهار و چرت بعدازظهر، خیلی داشت با شتر حال می‌کرد و اصولاً حالش را خریدار بود، اصرار داشت که اگر رفیق بد موجود نیست، لااقل تاثیرات زغال و جنس خوب را ببیند. شتر گفت: «داداش! جون خودت باهات خیلی حال کردم، ولی الان ژن و بچه‌ات می‌رسن شاکی ماکی می‌شن‌ها!» شیر گفت: «این حرفا چیه؟ ناسلامتی ما سلطان جنگلیم ها. الان طوری می‌پیچونم‌شون که خودت کیف کنی.»

شیر موبایلش را برداشت و با عیال تماس گرفت. صدای کوتاه جیغ‌جیغویی از پشت تلفن شنیده می‌شد. اما شتر اصلاً توی فاز فضولی نبود و داشت به تاثیرات مواد در اکتشافات فضایی فکر می‌کرد. شیر اول از زنش پرسید: «حال مامانت اینا چطوره؟» صدای جیغ بیشتر شد! شیر همان‌طور که لبخند می‌زد گفت: «ای بابا! تو که همین پریروز آنجا بودی.» صدای جیغ بیشتر شد. شیر دوباره یواشکی خندید و با صدای شاکی‌ای گفت: «باشه، خیلی خب برو. من؟ نه، من نمی‌آم. می‌آم دوباره قیافه اون باجناق قارپوزو می‌بینم، دعوامون می‌شه. خودت برو ولی شب زود بیا خونه!»

از فردا شیر سلطان جنگل، هر روز به بهانه‌ای اهل و عیال را می‌پیچاند و می‌رفت شترسواری. یعنی به بقیه این‌طوری می‌گفت. شکار که نمی‌توانست برود، چون این‌ کار در حیطه وظایف شیرهای نر نبود. برای همین به اهل و عیال می‌گفت که با بر و بچز می‌روند ته جنگل شتر سواری! هر چه هم بچه شیرها اصرار می‌کردند که «بابا! ما را هم ببر شترسواری» شیر قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «خطرناکه. یک‌وقت از بالای کوهانش می‌خورید زمین، یک بلایی سرتان می‌آید، بدبخت می‌شوم من. ننه‌تون که نگه‌تون نمی‌داره، من بیچاره باید مریض‌داری کنم!»

شتر هم معمولاً در انتهای جنگل، همان‌طور که سیر آفاق و انفس می‌کرد، منتظر رفیقش می‌شد. به هر حال شیر قصه ما هر روز با نعره‌ای مردانه از لانه‌ خارج می‌شد و می‌رفت پیش شتر. نعره را هم می‌زد تا حساب کار دست عیال بیاید. اما خانم، بچه‌ها می‌دیدند که نعره شیر قصه ما هر روز ضعیف‌تر و کمرش هر روز خم‌تر می‌شود. هر چه صدای نعره شیر کمتر می‌شد، صدای پچ‌پچ آنها بیشتر می‌شد. «یعنی کجا می‌ره این؟» «مرد این‌قدر بی‌خیال و علاف؟» «شترسواری؟ اصلاً مگه این خراب‌ شده شتر داره؟» «همش رفیق‌بازی، تازه آخرشم رفیقاشو می‌خوره!»

همان‌طور که گفتیم این‌ها اولش پچ‌پچ بودند، اما این اواخر دیگر تبدیل شده بودند به صدای بلند و داد و بیداد و حتی جیغ! یواش‌یواش هم داشت پشم ‌و‌ پیل شیر می‌‌ریخت و کمرش کاملاً دولاّ شده بود. حتی دیگر حال نعره زدن هم نداشت. امّا با شتر داشتند خوش می‌گذراندند. شیر که دیگر توپ توپ شده بود، مثل شتر پرچانگی می‌کرد و هر دو تا شب برای همدیگر خالی می‌بستند.

اما بشنوید از اهل و عیال آقا شیره که تازگی‌ها متوجه شده بودند هر روز یک چیز از وسایل خانه کم می‌شود. در نهایت یک روز افتادند دنبال شیر بی‌یال و دم قصه و... بعععله... شد آنچه نباید می‌شد. همان‌طوری که گفتیم شکار از وظایف خانم خانه شیرهاست. شتر بیچاره که تازه داشت برای آقا شیره لوازم حاضر می‌کرد، غافلگیر شد و با همان قیافه باحال و نشخوارکنان جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. خانم شیره هم که دید دیگر این شوهر برایش شوهر نمی‌شود صبح علی‌‌الطلوع رفت دادگاه خانواده و درخواست مهریه و نفقه و طلاق و اجرت‌‌المثل و کلی چیز میز دیگر کرد و خلاص. الان هم آقا شیره همان‌طوری که ماهی یک سکه مهر عیال سابق را می‌دهد، برای بقیه حیوانات جنگل پرچانگی می‌کند که: «من اولش این‌طوری نبودم ژون داداش... .»

عبدالله مقدمی/

شاعر، نویسنده و طنزپرداز

نظرات کاربران 0 نظر